شنبه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰

شهادت و پولیتیک

1. آسمانِ این شهرِ شوربخت را باریدنی مقدر نیست انگار. چه فصلی شده؛ بی‏پایان و مردد در مرزهای بند و رهایی کش پیدا می‏کند. یاد آنها که‏ رفته‏اند جمعه‏ها را کج‏خلق‏تر کرده است و حضورِ مضطرب آنهایی که مانده‏اند خواب را محال. «امر شخصی» مضحکه شده است و «امر اجتماعی» تهدیدآمیز و پرخطر.

همگی منتظر ایستاده‏ایم که چه خواهد شد. شاید برای عده‏ای سخت باشد، من اما که تا دیروز عسرت در انتظار چیزی نبوده‏ام، حالا ساعت‏ها را بهتر معنا می‏کنم، و به‏آهستگی آداب انتظار را می‏آموزم. می‏آموزم که به این «تاریخِ در راه» زل ‏بزنم و مدام زمزمه کنم که «به تاریخ فردا نیز باید اندیشید».

2. باید محتاط بود و آماده. لحظات را مرور کرد، دستان‏شان را، کلماتی که بی‏مهابا به‏سوی تو پرتاب می‏شوند و آوازهای نفرتی که لالایی‏ات خواهند بود، لازم است بشناسیمشان. باید بدانی که آنها می‏خواهند درون تو را ببینند، برای همین شروع می‏کنند به تهی کردنت، به جویدنِ روانت. می‏دانند که تو نمی‏ترسی اما رها نمی‏کنند مبادا که بفهمی آنها بیشتر ترسیده‏اند.

تو اما با خود فکر می‏کنی بدون ایمان چگونه خواهی توانست از این آتشی که خاموشی ندارد به‏سلامت بگذری. بدون ایمان در دو راهی‏های اخلاق غول‏ها از پا درآمده‏اند؛ تو اما چه می‏کنی؟ ماندن یا گریختن؟ ایستادن در میانه ناممکن است.

خوف خواهی کرد اگر که بفهمی در نبود ایمان است که می‏خواهی جهان را فرو ببلعی، می‏گویی شاید که فردا دستان تو کوتاه باشد. اما برای او که آماده است جهان معنایی دارد لابد که این‏چنین دست می‏شوید از روزهای رهایی، از روزهای زندگی. معنایی که رنگ نمی‏بازد، سکوت نمی‏کند و همواره در او جای دارد.

3. چه کشاکشی است. اجتماع، تنهایی تو را نمی‏خواهد، و بدون تنهایی تو هرگز آماده نیستی.

شهید در معنای راستین کلمه، تنهاست. و از این رو شهادت جمع بین عرفان و سیاست است. جمع بین «امر فردی» و «امر جمعی». انسانِ «آماده» از اجتماع به «درون» هجرت کرده است و انسانِ سیاسی از خود ـ خواسته‏هایش به دیگرخواهی‏ها رسیده.

آماده بودن یعنی انتظار آگاهانه. و انتظار آگاهانه در تنهایی رخ می‏دهد. امر اجتماعی اما تنهایان را سرزنش می‏کند. چه باید کرد؟

یکشنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۰۹

آه اگر آزادي سرودي مي‌خواند/ احمد شاملو

آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک
همچون گلوگاه ِ پرنده یی،
هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند.

سالیان ِ بسیار نمی بایست دریافتن را


که هر ویرانه نشانی از غیاب ِ انسانی ست
که حضور ِ انسان
آبادانی است.
همچون زخمی
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمی
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره یی
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده،-

غیاب ِ بزرگ چنین بود
سرگذشت ِ ویرانه چنین بود.

آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
کوچک تر حتا
از گلوگاه ِ یک پرنده!

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

خطاب به نسل قهرمان

براي «اسطوره‌هاي زمستان 57»

شايد تو نداني، من اما هنوز هم شب‌ها پيش از خواب به وسعت آرزوهايي كه آفريده‌اي مي‌انديشم. به شجاعتت كه خيابان‌ها را جان مي‌بخشيد. به نگاه‌ مضطربت كه هزار مبادا را به جان مي‌خريد و كوچه كوچه‌ي شب‌هاي انقلاب را تا صبح از پا نمي‌ايستاد. آري من مي‌دانم كه «شهيد» داده‌اي، كه تاريخ شهادت مي‌دهد به صداقتت، كه تو از مرگ هراسان نبوده‌اي، كه نيستي.
اما با اين همه افسوس، كه تو مي‌خواهي قهرمان من باشي و فراموش كرده‌اي من نيز داغ ديده‌ام. كه ملال در ملال زيستم اين همه سال را و تو دستان بارورت را از ما دريغ كرده بودي؛ اشك‌هايت كه ديگر جاي خود دارد. باري، تو حق داري؛ نسل من بي‌قهرمان بار آمده، پر از اسطوره‌هاي كاغذي، با بي‌شمار خاطره از زنان‌ داغداري كه مادر بودند و از مردان افسرده‌اي كه پدر.
براي تو اما انگار كافي نبوده است اعترافي كه نسل من در خيابا‌ن‌ها ـ به‌ رساترين ندا ـ سرداده؛ باشد، اين ديني است كه نسل من به نسل تو دارد: «اعتراف»
من بار ديگر اعتراف مي‌كنم كه ما گناهكاريم كه مثل شما «عميق نبوده‌ايم»، كه مثل شما «نمازمان پاك نيست»، «خالصانه عاشق نگشته‌ايم»، «شجاعت نداشته‌ايم»، «فلسفه‌هاي رنگارنگ نمي‌دانستيم»، «كتاب‌هاي وزين نخوانده‌ايم»، كه مثل شما «پاك نبوده‌ايم».
باري، ‌ تو نسل قهرماني، به «رسميت‌ شناخته‌ شده»، پراعتبار، با تيراژ بالا، «تيتر يك». با رنج‌ها و «اسطوره‌هاي حقيقي»، با كتاب‌هاي جدي و شعرهاي انقلابي.
تو نسلي هستي كه سرلوحه بايد باشد. نسل «خواهرها و برادرها»، نسل «با ايمان»، نسل «با اخلاق». من اما نسل «مشكوكم»، متهم به فراموشي اسطوره‌هاي «ناب»، مظنون به اينكه بر خلاف قهرمانان رويين‌تن تو «قهرمانان من» تنها با يك نگاه وصيت مي‌كنند ــــ نه با صدها كتاب كه تنها با يك نگاه.
آري ما نسل مشكوكيم. چرا كه به‌هيچ‌كس پناه نبرده‌ايم، به‌هيچ كجا، در صداي گلوله‌هاي شما متولد شديم، در صداي گلوله‌هاي شما بركشيديم، در صداي بلندگوهاي شما ـ نه عشق كه تنها ـ نفرت را آموختيم و باز هم در صداي گلوله‌هاي شما بود كه خيابان‌خيابان به خون نشستيم.
شما اما اي «نسل سرفراز» در اين‌ همه سال‌ چه مي‌كردي؟ كجا بودي وقتي نسل من كتك مي‌خورْد تا اسطوره‌هاي تو نميرند. شهيد مي‌شد كه شهادت رفقاي تو را ـ دسته دسته ـ نبيند؟ كجا بودي كه اگر تو يك‌شبه اعدام شدي او همه‌ي اين سال‌ها را لحظه‌لحظه ممنوع بود از زيستن.
«نسل قهرمان» منطقت را به رخ نكش، كه تاريخ سخت تازيانه مي‌‌زند.
آري، تو نسل قهرماني چرا كه تبارت به مردان هميشه‌قهرمان مي‌رسد، تبار من اما «مشكوك» است، چرا كه همچون تبار تو روشن نيست. اجداد مرا كسي نمي‌شناسد و بيم آن مي رود كه از نژادي باشم كه به‌كفايت «اصيل» نيست؛ «همگان مي‌دانند» كه در رگان تو خوني اصيل جاري است،‌ خون مبارزان؛ در خونِ من اما نطفه‌ي انحطاط كاشته شده.
آري نسل قهرمان، راست مي‌گويي ما نسل مشكوكيم. مشكوك، چراكه براي پريدن بي‌نيازيم از اسطوره‌هايي كه شما در موزه گذاشته‌ايد، اسطوره‌هايي كه مي‌خواستيد تكثير شما باشند نه آموزگار ما.
آري ما براي زيستن به اسطوره‌هاي منجمد شما نيازي نداشته‌ايم، ما اسطوره‌هاي خود را خواهيم ساخت و تاريخ خود را.
اما اي نسل «سرفراز» اگر نشد، اگر بيراه رفتيم، اگر كرور كرور جنازه تحويل نسل بعد داديم، و هزاران هزار گورستان، اگر ميراث ما كينه و نفرت بود و تاريكي را به‌كفايت تحمل نكرديم، و چشم در چشم اژدها خود همزاد او شديم؛ اگر تاريخ ملك طلق ما شد و اگر ظالم با وجود ما باز هم خواب راحت داشت و آنجا كه مي‌بايد مي‌بوديم غايب شديم. اگر جانِ بچه‌هايمان مهمتر ز جانِ بچه‌هاي مردم شد؛ اگر درون و برونمان با هم نخواند و اگر اسيرِ زندگي شديم شما از قولِ ما به فرزندانمان بگو كه ما نسل مشكوك، مقصر بوديم. مسؤل بوديم و بايد و بايد و بايد بيشتر مي‌انديشيديم و بهتر عمل مي‌كرديم. بگو جان دادن كافي نبود ـ هرگز كافي نيست ـ ما بايد زيستن را نيز مي‌آموختيم. بگو ما نيز نگران آدمي بوديم نگران فرداها، نگران آزادي، نگرانِ اينكه مبادا سهم ما نيز «شكست» باشد. نگران همين اندك چيزهايي كه مانده بود، نگران اينكه مجبور شويم به‌خاطرات بچسبيم و علت خطاهاي نسل خود را نه در اسطوره‌هايش كه در نسل بعد جويا شويم.
آري بگو ما نيز به تاريخ مي‌انديشيديم و ما نيز نگران بوديم؛ درست هم‌چون شما، درست هم‌چون پدران و مادران‌مان، درست هم‌چون نسل‌هاي بي‌شماري كه اين خاك را «وطن» كرده بودند.

یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۹

در ستايش آنكه اسلحه ندارد.

ديكتاتورها مردم را مي‌خورند
و انقلاب ديكتاتورها را.
انقلابيون ديكتاتور مي‌شوند
و ديكتاتورها مردم را مي‌خورند
و انقلاب ديكتاتورها را...
------------------------
جرم ما اين است كه نمي‌خواهيم بر اين سفره بنشينيم.

شنبه ۱۰ اکتبر ۲۰۰۹

به مناسبت دهم اكتبر روز جهاني مبارزه با مجازات اعدام

تصويري از يك اعدام، اثري از كمال‌الدين بهزاد

چهارشنبه ۲ سپتامبر ۲۰۰۹

پیشنهاد داستان

داستان کوتاهی از این قلم با نام «شنبه‌های ناتمام» در این شماره‌ی نشریه ادبی جن و پری منتشر و بررسی شده است. اگر مایل بودید لینک زیر را دنبال کنید:

http://www.jenopari.com/article.aspx?id=1292

یکشنبه ۳۰ اوت ۲۰۰۹

پاسخ/ شفیعی کدکنی

هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟
زان که بر این
پرده ی تاریک

این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم

و آنچه می بینم نمی خواهم.