براي «اسطورههاي زمستان 57»
شايد تو نداني، من اما هنوز هم شبها پيش از خواب به وسعت آرزوهايي كه آفريدهاي ميانديشم. به شجاعتت كه خيابانها را جان ميبخشيد. به نگاه مضطربت كه هزار مبادا را به جان ميخريد و كوچه كوچهي شبهاي انقلاب را تا صبح از پا نميايستاد. آري من ميدانم كه «شهيد» دادهاي، كه تاريخ شهادت ميدهد به صداقتت، كه تو از مرگ هراسان نبودهاي، كه نيستي.
اما با اين همه افسوس، كه تو ميخواهي قهرمان من باشي و فراموش كردهاي من نيز داغ ديدهام. كه ملال در ملال زيستم اين همه سال را و تو دستان بارورت را از ما دريغ كرده بودي؛ اشكهايت كه ديگر جاي خود دارد. باري، تو حق داري؛ نسل من بيقهرمان بار آمده، پر از اسطورههاي كاغذي، با بيشمار خاطره از زنان داغداري كه مادر بودند و از مردان افسردهاي كه پدر.
براي تو اما انگار كافي نبوده است اعترافي كه نسل من در خيابانها ـ به رساترين ندا ـ سرداده؛ باشد، اين ديني است كه نسل من به نسل تو دارد: «اعتراف»
من بار ديگر اعتراف ميكنم كه ما گناهكاريم كه مثل شما «عميق نبودهايم»، كه مثل شما «نمازمان پاك نيست»، «خالصانه عاشق نگشتهايم»، «شجاعت نداشتهايم»، «فلسفههاي رنگارنگ نميدانستيم»، «كتابهاي وزين نخواندهايم»، كه مثل شما «پاك نبودهايم».
باري، تو نسل قهرماني، به «رسميت شناخته شده»، پراعتبار، با تيراژ بالا، «تيتر يك». با رنجها و «اسطورههاي حقيقي»، با كتابهاي جدي و شعرهاي انقلابي.
تو نسلي هستي كه سرلوحه بايد باشد. نسل «خواهرها و برادرها»، نسل «با ايمان»، نسل «با اخلاق». من اما نسل «مشكوكم»، متهم به فراموشي اسطورههاي «ناب»، مظنون به اينكه بر خلاف قهرمانان رويينتن تو «قهرمانان من» تنها با يك نگاه وصيت ميكنند ــــ نه با صدها كتاب كه تنها با يك نگاه.
آري ما نسل مشكوكيم. چرا كه بههيچكس پناه نبردهايم، بههيچ كجا، در صداي گلولههاي شما متولد شديم، در صداي گلولههاي شما بركشيديم، در صداي بلندگوهاي شما ـ نه عشق كه تنها ـ نفرت را آموختيم و باز هم در صداي گلولههاي شما بود كه خيابانخيابان به خون نشستيم.
شما اما اي «نسل سرفراز» در اين همه سال چه ميكردي؟ كجا بودي وقتي نسل من كتك ميخورْد تا اسطورههاي تو نميرند. شهيد ميشد كه شهادت رفقاي تو را ـ دسته دسته ـ نبيند؟ كجا بودي كه اگر تو يكشبه اعدام شدي او همهي اين سالها را لحظهلحظه ممنوع بود از زيستن.
«نسل قهرمان» منطقت را به رخ نكش، كه تاريخ سخت تازيانه ميزند.
آري، تو نسل قهرماني چرا كه تبارت به مردان هميشهقهرمان ميرسد، تبار من اما «مشكوك» است، چرا كه همچون تبار تو روشن نيست. اجداد مرا كسي نميشناسد و بيم آن مي رود كه از نژادي باشم كه بهكفايت «اصيل» نيست؛ «همگان ميدانند» كه در رگان تو خوني اصيل جاري است، خون مبارزان؛ در خونِ من اما نطفهي انحطاط كاشته شده.
آري نسل قهرمان، راست ميگويي ما نسل مشكوكيم. مشكوك، چراكه براي پريدن بينيازيم از اسطورههايي كه شما در موزه گذاشتهايد، اسطورههايي كه ميخواستيد تكثير شما باشند نه آموزگار ما.
آري ما براي زيستن به اسطورههاي منجمد شما نيازي نداشتهايم، ما اسطورههاي خود را خواهيم ساخت و تاريخ خود را.
اما اي نسل «سرفراز» اگر نشد، اگر بيراه رفتيم، اگر كرور كرور جنازه تحويل نسل بعد داديم، و هزاران هزار گورستان، اگر ميراث ما كينه و نفرت بود و تاريكي را بهكفايت تحمل نكرديم، و چشم در چشم اژدها خود همزاد او شديم؛ اگر تاريخ ملك طلق ما شد و اگر ظالم با وجود ما باز هم خواب راحت داشت و آنجا كه ميبايد ميبوديم غايب شديم. اگر جانِ بچههايمان مهمتر ز جانِ بچههاي مردم شد؛ اگر درون و برونمان با هم نخواند و اگر اسيرِ زندگي شديم شما از قولِ ما به فرزندانمان بگو كه ما نسل مشكوك، مقصر بوديم. مسؤل بوديم و بايد و بايد و بايد بيشتر ميانديشيديم و بهتر عمل ميكرديم. بگو جان دادن كافي نبود ـ هرگز كافي نيست ـ ما بايد زيستن را نيز ميآموختيم. بگو ما نيز نگران آدمي بوديم نگران فرداها، نگران آزادي، نگرانِ اينكه مبادا سهم ما نيز «شكست» باشد. نگران همين اندك چيزهايي كه مانده بود، نگران اينكه مجبور شويم بهخاطرات بچسبيم و علت خطاهاي نسل خود را نه در اسطورههايش كه در نسل بعد جويا شويم.
آري بگو ما نيز به تاريخ ميانديشيديم و ما نيز نگران بوديم؛ درست همچون شما، درست همچون پدران و مادرانمان، درست همچون نسلهاي بيشماري كه اين خاك را «وطن» كرده بودند.
