1. آسمانِ این شهرِ شوربخت را باریدنی مقدر نیست انگار. چه فصلی شده؛ بیپایان و مردد در مرزهای بند و رهایی کش پیدا میکند. یاد آنها که رفتهاند جمعهها را کجخلقتر کرده است و حضورِ مضطرب آنهایی که ماندهاند خواب را محال. «امر شخصی» مضحکه شده است و «امر اجتماعی» تهدیدآمیز و پرخطر.
همگی منتظر ایستادهایم که چه خواهد شد. شاید برای عدهای سخت باشد، من اما که تا دیروز عسرت در انتظار چیزی نبودهام، حالا ساعتها را بهتر معنا میکنم، و بهآهستگی آداب انتظار را میآموزم. میآموزم که به این «تاریخِ در راه» زل بزنم و مدام زمزمه کنم که «به تاریخ فردا نیز باید اندیشید».
2. باید محتاط بود و آماده. لحظات را مرور کرد، دستانشان را، کلماتی که بیمهابا بهسوی تو پرتاب میشوند و آوازهای نفرتی که لالاییات خواهند بود، لازم است بشناسیمشان. باید بدانی که آنها میخواهند درون تو را ببینند، برای همین شروع میکنند به تهی کردنت، به جویدنِ روانت. میدانند که تو نمیترسی اما رها نمیکنند مبادا که بفهمی آنها بیشتر ترسیدهاند.
تو اما با خود فکر میکنی بدون ایمان چگونه خواهی توانست از این آتشی که خاموشی ندارد بهسلامت بگذری. بدون ایمان در دو راهیهای اخلاق غولها از پا درآمدهاند؛ تو اما چه میکنی؟ ماندن یا گریختن؟ ایستادن در میانه ناممکن است.
خوف خواهی کرد اگر که بفهمی در نبود ایمان است که میخواهی جهان را فرو ببلعی، میگویی شاید که فردا دستان تو کوتاه باشد. اما برای او که آماده است جهان معنایی دارد لابد که اینچنین دست میشوید از روزهای رهایی، از روزهای زندگی. معنایی که رنگ نمیبازد، سکوت نمیکند و همواره در او جای دارد.
3. چه کشاکشی است. اجتماع، تنهایی تو را نمیخواهد، و بدون تنهایی تو هرگز آماده نیستی.
شهید در معنای راستین کلمه، تنهاست. و از این رو شهادت جمع بین عرفان و سیاست است. جمع بین «امر فردی» و «امر جمعی». انسانِ «آماده» از اجتماع به «درون» هجرت کرده است و انسانِ سیاسی از خود ـ خواستههایش به دیگرخواهیها رسیده.
آماده بودن یعنی انتظار آگاهانه. و انتظار آگاهانه در تنهایی رخ میدهد. امر اجتماعی اما تنهایان را سرزنش میکند. چه باید کرد؟